|
|
خیابونا شلوغه!
دستتو میگیرم!
مُحکم . . .
انقد که هیچ وقت گمت نکنم، میخندی! همین بسّه واسم !
واسه اینکه دیگه هیچی از همه دنیا نخوام !
اوهــــــــــــــــــــــــــــوم . . .
. . .
. .
.
می خوام همه ی گذشته رو استفراغ کنم . . .
حیــــــــــــــــــــــــــــــــف . . .
. . .
دستتو فشار میدم،
بغض میکنم!
. . .
. .
.
خداحافظی . . .
تو میری . . .
!
تنها میشم . . .
. . .
. .
.
دیگه از دست ِ دستای منم کاری بر نمیاد انگار !!!
عشق یعنی
معجون آرزوهای کودکی در هوای کودکیها قدم زدن نمی دوم دیگر می دانم کودکی زود می گذرد و من را مجبور می کند زن بشوم مادر بشوم و شاید دیگر خودی در این میان به قتل برسد.